از ماست که بر ماست!
شنیده ها و دیده ها را اینگونه حکایت آمده است که روزی و روزگاری به وساطت بزرگی که او را شیخ الشیوخ محقق رییس الروئسای حزب الوحدت مردم افغان نام بودی، اعمار دو عدد پل را جهت سهولت در عبور و مرور خلایق دایکندی از ملل آشنا قولش بگرفتی. و آن را که نام «شرکت Gtz » بودی قول بدادی که این کار به اکمال رساندی. کارها وبارها همه بر وفق و مراد شیخ و ملت پیش برفتی که ناگه چشم و گوش شیطان کور و کر باد! خبر به گوش وکلا الرعایای دایکندی رساندندی. خبر همانا و بانگ واویلای وکلا همان! وکلا زمان از دست ندادندی و وقت به غنیمت شمردندی و سوی سرای رییس الوزراء شتافتندی. وکلاالرعایا خدمت رییس الوزرا و حاکم الحکما رسیدندی به خاک افتادندی و عرض الادب کردندی، چون رییس الوزراء اجازت فرمودی وکلا الرعایا سراز خاک برداشتندی و به اجازت اینگونه عرض نمودندی: یا رییسا! عمرعزیز از گزند بادهای ناموافق بدور باد و تدامش چندان که میل باشد مستدام! ما را شنیده ها اینگونه است که شما برقرار و ما به خدمت تیار این شیخ محقق که باشد؟ که با ملل دوست و رفیقان شفیق قول و قرار کردی و قول ساخت پل و پلچک و راه و بی راهه بگرفتی؟ و دخالت بر کار حکومت و امور رعایا نموده، خود عزیز ساختی و مایان را خفیف. و چون حکایت وکلا الرعایا بدین جا برسید،رییس الوزرا سر درجیب تفکر فروبردی و نوچ نوچی بکردی و در دل بر شیخ محقق لعنی فرستادی و لبخندی به وکلا بزدی و خطاب به آنان امر ملوکانه اینگونه صادر فرمودی: شیخ محقق اجازت دخالت در امور عملیه و رعایای ولایت دایکندی نداشتی، وکلا معزز دایکندی صاحب اختیار برامورات دنیوی و اخروی رعایای ما در دایکندی بودندی. الساعه امر نمودیم به این نمی دانم چیز GTZ که کار و بار پل و مل و پلچک وملچک و از این چیزها هر چه در ولایت دایکندی باشد تعطیل نموده، اگر قصد خدمت به ملل دوست افغان را دارند بروند قندهار و آنجا به کار و بار مشغول باشند. و سرنوشت ملل افغان به ما سپارند. که خود به می دانیم که چه معامله کنیم با آن.
وکلا از دیدارچهره مبارک رییس الوزراء در پوست نگنجیده از سرسرای عمارت ملوکانه خروج نمودندی که در قهقهه صاحب عمارت این سخنها بشنیدی: هزاره جات با این وکلای خرفهم کوته فکر انکشاف خواهد کرد هاها...اااها...ها.
القصه! چه باید کرد؟ وکلایی که برای یکسری چشم و هم چشمی ها و زد وبندهای کاملا شخصی حاضر می شوند چشم برمنافع جمعی ببندند و تیشه به ریشه ملت بزنند با اینان چه باید کرد؟ آیا این بزرگواران که در زمان کمپاین و ... داد از حقوق ودفاع از حقوق از دست رفته تاریخی ملت و مردمشان می زدند و خودشان راسینه چاکان و فدائیان این عرصه می نمایاندند، یادشان رفته؟ و یا اینکه ساخته شدن یک یا دو پل را فراتر از ظرفیت منطقه ای وحقوقی مردم این ولایت احساس کرده اند؟ و ممکن که حقوق ملت تعریف دیگری یافته باشد، که آن ساخته شدن پل برای جماعتی در قندهار روا و به ثواب باشد و در دایکندی ناثواب و ناروا؟
نباشد که این مردم همچنان باید گرفتار جبرتاریخی محرومیت و عقب ماندگی باشند که اینبار این پلان شوم و تاریخی نه از طرف جابران و غادران بیرونی که ازجانب دوستان نااهل داخلی و خودی برآنها تحمیل شده باشد؟
بهر حال! قضاوت و حکایت هر دو نزد شما و با شما.
خدای توفیق دهاد! آن را که دغدغه در امورخلایق دارد و نیک خواهی در سرشت!
توسعه اقتصادی قریه جات
انسانهاي اوليه پس ازفراگرفتن فنون و ساختن وسايل و سامان آلات مختلف آرام آرام از زندگي مبتني بر كوه، جنگل و يا دوره صحراگردي و كوچ نشيني فاصله گرفته به زندكي يكجا نشيني روي آوردند. پس از سكني گزيني، انسانها به دنبال يافتن منابع طبيعي و مرفوع ساختن نيازهايشان به جستجوي مناطق مناسب براي زندگي پرداختند. اين تكاپو انسانها را برآن داشت كه در مكانهاي مناسب و خوش آب و هوا و در كنار رودها و مناطق حاصلخيز بدور هم جمع شده يك زندگي مشترك را آغاز كنند. كه نتيجه اين انتخابگري و زندگي در فضاي منطقوي مشترك شكل گيري دهات و قريه ها در جاي جاي كره خاكي مي باشد. درنتيجه قريه جات را ميتوان اولين مركز اجتماعات انساني و زندگي گروهي دانست كه زندگي و گروه هاي اجتماعي پيچيده امروزي نتيجه و ماحصل آن محسوب شده مي تواند. از نظر پيشينه تاريخي براي زندگي قريوي، باستان شناسان يك پيشنه اي ده هزار ساله را براي آن قايل هستند. نخستين نمونه هاي قابل تشخيص از يك زندگي روستايي كه در كاوشهاي باستان شناسان بدست آمده اند مربوط به ده هزار سال پيش مي باشند.
و اما سوالي كه در همين ابتدا پيش مي آيد اين است كه روستاها با اين تاريخ و قدمتي كه دارند چرا هنوز كه هنوز است به اندازه فرزند خلف خود يعني شهرها گسترش و توسعه نيافته است؟ و چرا همچنان روستاها تحت تاثير و وابسته به شهرها مي باشند؟
درلغت قريه به معني سرزمين مي باشد. از نظر تقسيمات اداري و سياسي قريه را كوچكترين واحد در تقسيمات كشوري دانسته آن را بعد از ولسوالي دسته بندي مي كنند. كه معمولا توسط قريه دار اداره مي شود. در اين واحد جغرافيايي، اداري اكثر ساكنان آن داراي نوعي رابطه خويشاوندي،احساس تعلق و وابستگي عاطفي مي باشند. مردم در قريه جات اكثرا از طريق كشاورزي و دامداري به امرار معاش پرداخته و تنوع شغل و ظيفه در آن بسيار كم و گاه به ندرت قابل مشاهده مي باشد. در قريه جات كارهاي خدماتي و تجاري به آن شكل و فرم تعريف شده اي آن كه معمولادر شهرها مروج است وجود ندارد.
از قريه در كشورهاي مختلف تعريف هاي متفاوتي ارايه مي شود. طوريكه در بعضي كشورها ملاك تعريف را جمعيت و تراكم جمعيتي دانسته و در بعضي ديگر تعريف را بيشتر مبتني بر جغرافيا و فضاي جغرافيايي بيان داشته اند. مثلا در فرانسه قريه را جايي دانسته اند كه جمعيت آن كمتر از 2000نفر باشد در بلجيم اين رقم به 5000 هزار نفر و در جاپان 30000 نفر مي باشد. البته در كشور ما از قريه چندان تعريف دقيقي ارايه نشده است. همچنين در داخل قريه واحدهاي جمعيتي و جغرافيايي ديگر از قبيل قشلاق و آغيل نيز قابل تعريف مي باشند.
در ابتدا اين رشد و توسعه قريه جات بود كه باعث بوجود آمدن شهرها وشكل گيري مشاغلي اصولا غير قريوي از قبيل تجارت،خدمات، ديوانساري،حكومت داري و ... شد. شهرها بدليل تمركز زياد جمعيتي داراي يك روند رشد پرشتاب صنايع و خدمات در قياس با قريه جات بوده است. كه در سالهاي اخير با روي كار آمدن صنعت و فناوري اطلاعاتي در جهان اين سرعت بيشتر و بيشتر شده كه در نتيجه آن فاصله شهر و قريه بيشتر نمايان شده است. با توجه به اين كه درآمد در قريه جات چندين مرتبه كمتر از شهرها مي باشد و مردم قريه داراي درآمدكمتري نسب به شهرنشينان مي باشند درنتيجه مردم قريه از خدمات و امكانان كمتري نسبت به مردم شهر بهره مي جويند. نتيجه اين عدم دسترسي به امكانات معيشتي و رفاهي را در حركت گروهاي قريوي از قريه به شهر مي توان مشاهده كرد. قريه جات بدليل پراكندگي بالا نمي توانند مكانهاي خوبي براي ارايه خدمات رفاهي باشند زيرا اين گونه خدمات در مكانهاي قابل ارايه مي باشند كه مزيت مقياس واحد مصرف برخوردار باشند و قريه جات بدليل پراكندگي بالايي كه دارند عموما در دسته، مناطقي فاقد صرفه اقتصادي قرار مي گيرند. از سويي ديگر نبود بهره وري لازم در زمينهاي زراعتي، مخصوصا درقريه هايي كه در مناطق كوهستاني و صعب العبورموقعيت دارند.
قريه جات محسوب مي شود. ازديگر عواملي بازدارنده رشد اقتصادي، كه تاحدودي مخصوص به افغانستان و شرايط اين كشورمي باشد. سطح پايين سواد و خودآگاهي مردم در قريه جات مي باشد. كه در نتيجه اين عدم خودآگاهي، مردم قريه جات و جامعه قريوي همواره مورد بهره برداري و سو استفاده اشخاص با اهداف سياسي و فردي قرار گرفته اند. كه نتيجه آن هرچه بيشتر محرومتر شدن جامعه محروم قريوي و فربه تر شدن سودجويان و سياست بازان وابسته به شهرمي باشد كه منافع شان را از قريه جات تمويل مي كنند.
در گذشته توسعه قريه جات را مبتني بر توسعه و انكشاف كشاورزي و استفاده از روشهاي مدرن كشاورزي و جايگزين ساختن آن با روشهاي سنتي مي دانستند.اما امروزه قريه جات را به چشم جامعه اي قريوي ديده براي آن ابعاد اجتماعي مختلفي را تعريف مي كنند. كه اين جامعه كوچك به تناسب زاويه وجودي خود نيازمند توسعه در تمامي زواياي خود مي باشد يعني قريه جات نيازمند يك توسعه وانكشاف همه جانبه مي باشند. نه صرفا توسعه در شيوه امرارمعاش بلكه اين توسعه بايد به معناي كامل توسعه اقتصادي واجتماعي و...در قريه جات به وقوع بپيوندد.
با نگاهي به تجارب توسعه قريوي در ديگر كشورها به زودي متوجه اين امر مي شويم كه برنامه توسعه وانكشاف قريه جات در مكانها و كشورهاي مختلف با رويكرد هاي مختلف اجرا شده است. يعني يك شيوه و يك نسخه واحد براي توسعه قريوي را نمي توان بيان داشت كه در همه زمانها و مكانها كاربرد داشته باشد. درنتيجه بايد با دقت تمام بالاي قريه جات تحقيق و مطالعه صورت بگيرد تا مزيتها و آسيب پذيريهاي آن به درستي شناسايي شده، آنگاه پلان انكشافي براي انكشاف
اقتصادي و اجتماعي قريه جات تهيه وتدارك شود. چرا كه،اگر اين گونه نباشد چه بسا برنامه هايي كه براي توسعه طرح ريزي شده اند نتيجه ي معكوس داده باعث هرچه بيشتر بدتر شدن وضعيت زيستي در قريه جات شود. بعبارت ديگر هر كشور بايد از يك برنامه توسعه اقتصادي بومي شده براي توسعه قريه جات اش استفاده كند. چرا كه
به تجربه براي كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه اين
امر ثابت شده كه هر كشور براي توسعه وانكشاف زيرساختهاي خود نيازمند يك الگو و برنامه بومي شده و متناسب با زيست بوم و محيط خود ضرورت دارد. از ديگر عواملي مهمي كه در توسعه قريه جات ميتواند نقش داشته و سرعت آن را بهبود ببخشد توسعه در زيرساخت هاي اجتماعي واقتصادي مناطق قريه اي مي باشد. توسعه و برنامه توسعه اي در قريه جات مي تواند با رويكردهاي مختلفي تحقق يابد.
1: توسعه قريه جات با رويكردي اقتصادي:
1: انقلاب سبز كه در چندين كشور موفقانه تجربه شده است. اين روش مبتني بر1: تحول در ساختاركشاورزي قريه جات از روشهاي سنتي به روشهاي مدرن و پربازده كه اين عمل باعث از بين رفتن كمبود موادغذايي در قريه جات مي شود
.2: اصلاح انواع محصولات كشاورزي واستفاده از بذرها و محصولات اصلاح شده كه داراي بازده اقتصادي در مناطقي خاص مي باشند.
2: صنعتي كردن قريه جات اين استراتيژي بيشتر در جاهايي كاربرد پيدا مي كند كه آن مناطق فاقد ظرفيتهاي انكشافي براي فعاليتهاي كشاورزي و دامداري مي باشد. مانند اكثر مناطق آسياي شرقي. كه در اين مناطق زراعت و دامداري به تنهايي نمي توانند اشتغال و بهره وري لازم را ايجاد كنند.در نتيجه در اين گونه مناطق لازم است كه به ايجاد مشاغل غير روستايي( كشاورزي و دامداري) به شكل ابتدايي و قريوي آن پرداخته شود.هرچند پرواضح است، مفهومي كه از صنعت و صنايع در شهرها و كلان شهرها برداشت مي شود چيزي است متفاوت با صنعت و صنايعي كه در قريه جات مي باشند. از جمله صنايعي كه مي تواند بيشترين كاربرد و مزيت را در قريه جات داشته باشد صنايع مرتبط با فراوري توليدات كشاورزي و دامداري مي باشد.
3: رفع نيازهاي اساسي
اين استراتيژي مبتني بر شناسايي گروهاي آسيب پذير ساكن در قريه جات مي باشد. در اين استراتيژي تلاش بر آن است كه فقيرترين گروهها شناسايي شود و بعد از آن براي اين گروه برنامه ريزي شود. كه در مرحله عمل اين استراتيژي از طريق باز توزيع بخشي از درآمدهاي بدست آمده در جامعه قريوي تلاش مي كند كه جامعه
روستايي را به رشد و توسعه اقتصادي برساند. در ديگر برنامه هاي اين شيوه تلاش در جهت رفع بيكاري و شناسايي گروههاي مولد و توانمند براي توليد مي باشد.
توسعه قريه جات با رويكردي اجتماعي
در اين ديدگاه، مردم هم وسيله توسعه هستند و هم
هدف آن. طرحهاي توسعه روستايي چه به لحاظ ماهيت طرحها و چه به خاطر محدوديت امكانات و منابع
دولتي،نيازمند مشاركت مردم در ابعاد وسيع هستند. در اين استراتژي بايد با تلفيق مناسب رويكردهاي بالا به پايين و
پايين به بالا، امكان مشاركت گسترده مردم را در فرآيند
توسعه روستايي فراهم آورد. محورهاي اصلي اين استراتژي
عبارتند از: «1:تاكيد بيشتر بر نيازهاي مردم 2: تشويق و افزايش مشاركت مردم در هر مرحله از فرآيند برنامهريزي3: بسط و ترويج سرمايهگذاريهاي كوچك, كه مردم قادر به اجراي آن باشند 4: كاهش هزينههاي مردم و در مقابل افزايش درآمدهاي آنان 5: تشويق مردم در جهت تداوم و نگهداري پروژههاي توسعه (افزايش آگاهيهاي مردم و كاهش زمان و هزينه طرحها و پروژهها)» مشاركت در حكم وسيلهاي براي گسترش و توزيع دوباره فرصتها با هدف اتخاذ تصميمهاي جمعي, همياري در توسعه و بهرهمندي همگاني از ثمرات آن است. اين مشاركت ميتواند در تمامي مراحل مختلف تصميمگيري, اجرا (عمليات, مديريت و اطلاعرساني), تقسيم منافع, و ارزيابي وجود داشته باشد.

سيل سيل و باز هم سيل
پس چندين روز گزارش و هيئت و هيئت بازي از سيل و خرابي هاي سيل كه بدنبال آغاز بارانهاي بهاري به وقوع پيوسته بود سرانجام روز جمعه با آمدن ژاله در برخي از مناطق ولايت سمنگان اين بار سيلي به مراتب سهمگين تر از قبل به وقوع پيوست. زماني كه هيئتي از مقام ولايت سمنگان، رياست انكشاف دهات ولايت سمنگان، قومانداني امنيه و تعدادي ديگر از ارگانهاي محلي و ولايتي به منطقه منقر اعزام شده بودند تاييد كردند كه علاوه بر خرابي هاي موجود اين بار سيل جان 9تن از هموطنان ما را نيزگرفته است. اين علاوه بر دو مورد قبلي تلف شدن افراد ملكي بر اثر سيل بوده است، كه در مركز ولايت يعني شهر ايبك اتفاق افتاده بود. در اين گزارش همچنين علاوه شده بود كه اجساد چهارتن از قربانيان پيدا و پنج تن ديگر لادرك مي باشند.
از ديگر گزارشها كه همچنان در حد گزارش مانده و راهكاري براي حل مشكل مردم و خلق الله ارايه نشده. گزارشهاي سيل دره صوف بالا و پايان مي باشد. كه همچنان دو موتر از موترهايي را كه سيل برده بود زير خروارها سيل آورد پنهان است و راههاي ارتباطي معادن سنگ زغال سنگ شب باشك ،مردم شيخه و نوامد، دايميرداد ، معادن تور.... با مركز ولسوالي دره صوف قطع است. از ديگر مشكلات موجود، نبود آب آشاميدني صحي و مصرف سيل آب ها جهت آب خوراكي و رفع ديگر ضروريات آبي باعث شيوع امراض زيادي شده و اين مردم را مجبور ساخته كه دهها كيلومتر راه را پياده طي كرده به مركز ولسوالي براي حل مشكل بيايند. شاهدان عيني خرابي ها را اينگونه بيان داشته اند كه راهها بقدري تخريب شده اند كه همان راههاي موتر رو سابق امروز براي استفاده حيوانات و مواشي هم در خيلي از قسمتها قابل استفاده نمي باشد.
خوشي ها و شاديهاي اوليه كه در آغاز سال و شروع بارانهاي بهاري در چهره و سيماي مردم و منطقه نمايان شده بود رفته رفته در ترشي قاشهاي مردم قريه و قشلاق رنگ مي بازد و اين را به وضوح در چهره مردي ديدم كه به گفته خودش 7بز از 9 بز يعني تمام دارايي اش را سيل برده است.
سيل مي آيد و شاعر مي سرايد
پس از ولايت بدخشان اين بار نوبت به ولايت سمنگان رسيده كه بارانهاي سيل آساي هراز چند گاهي خبري را نه خوشايند نويد مي دهد. دره صوف بالا سيل آمده ازقريه هاي شيخه و نوامد و بخصوص سرخ شهر تعداد زيادي از مواشي را كه براي گريز از باران به زير كمرها پناه برده بودند با خود به ناكجا آباد برده است. بدنبال آن سيل دوم درتگاب مركز اتفاق مي افتد كه در آنجانيز خرابيهاي زيادي را بالاي مردم تحميل مي كند. با توجه به اين همه اينها بدليل دور بودن فاصله دره صوف از مركز ولايت تا هنوز كه هنوز است گزارشات دقيق اين حوادث به مركز و كميته حالت اضطرار نرسيده ولي چند روزي است كه بازارهيئت و هيئت بازي در دره صوف بسيار گرم است ولي هنوز اين همه نتيجه نداده كه بر اساس شنيده ها عدم كفايت شخص ولسوال و مشكلات اجتماعي كه وي بي رابطه با آن نيز نمي باشد باعث به تاخير افتادن كارها شده است. درمركز سمنگان نيز ارمغان سيل چيزي جز خرابي نبوده است.
خوب از هرچه كه بگذريم باز سخن دوست خوش است...
پس از مدتها كه از كتاب وكتاب خواني و مطالعه دور بودن دوشينه تفالي زدم به مجموعه شعري از شاعرجوان، دوست عزيز خوش ذوق و قريحه سهراب جان سيرت.
خارهاي حسود مجموعه شعري است از شاعر جوان ديار مولاناي بلخ كه چندي مي شود وارد بازار كتاب، كتاب گريز ما شده.مجموعه را انجمن آزاد نويسنده گان بلخ چاپ كرده و سرمقاله آن به قلم شيواي شاعر نام آشناي بلخ وهاب مجير مي باشد.
و اين هم شعري از سهراب سيرت از مجموعه خارهاي حسود به رسم آنكه مشتي باشد نمونه از خروار.
آسودگي
آسودگي آن روز كه از عشق هزارن گله بود
هر زمان در دلك غم زده ام زلزله بود
چقدر كوچه به كوچه، همه جا سرگردان
آنزمان چقدرجان مرا حوصله بود
چه هوايي، چه درختان چناري، چه گلي!
مگر افسوس ميان من و تو فاصله بود
گرچه پايانش ديوانه شدن نيست،ولي
ديدن چشم تو آغازهمين مرحله بود
چشمت، آسوده گي گمشده معتادان
در نظر كردن ديوانه خود دو دله بود
بي غمي هم غم بسيار بزرگي بوده
خوب بود آن كه دلم خانه صدمشغله بود
كودكان معدن زغال
كوته نوشته ای ازسفر به ولسوالي دره صوف
براستي در چهره اين كودكان چه چيزي را مي توان ديد؟ اين شايد اولين سوالي بود كه پس از ديدن اين كودكان خر سوار به ذهنم خطور کرد. كودكاني كه از معادن هزار توي زغال سنگ تور ولسوالي دره صوف بالا زغال كنده، بر پشت اندام كودكانه شان از كوه پايان كرده و بعد بار خرهايشان كرده به بازار مي آورند.تا روزگار را بخور و نمير سپري كنند. براستي سهم اينان از كودكي و دنياي كودكي هايشان چه ميتواند باشد؟ اگر نفس تنگي حاصل از حفاري معدن، خطر سقوط معدن و ... اين اقبال را به آنها بدهد كه سال را به پنچاه و شصت برسانند آنگاه از گذشته و خاطرات شيرين و آميخته با افتحار كودكي و ايام جواني چه چيزي را بيان خواهند داشت؟ از يكي شان درباره توپ پرسيدم. گفت: توپ را انديوالي خريده اند. بعد فهميدم كه منظورش اين است كه هر كدامشان بخشي از پول زغال اش را بابت توپ پرداخته است. پرسيدم شما كه هميشه در معدن هستيد پس چي وقت بازي مي كنيد؟ و باز از زبان همان كودك اولي پاسخ چنين بود: چاشت! وقتي كه كلانترها نان چاشتي شان را مي خورند. ماها نان مان را گرفته، به جيب زده هم توپ بازي مي كنيم و هم نان مي خوريم. و اين است شوق و شور كودكانه؟!
انتحار در ولايت سمنگان
ديروز
حوالي ساعت 11.30 صبح اهالي شهر سمنگان شاهد اولين حمله انتحاري در شهرشان بودند.
اين حمله كه در نزديكي مقام ولايت سمنگان به وقوع پيوست باعث كشته شدن يك نوجوان و
زخمي شدن يك زن گرديد. با عبور از محل انفجار و ديدن صحنه مچاله شدن تابلوي
تبليغاتي يكي از شركتهاي مخابراتي كه حالي بي هويت شده سوالي بالاي ذهنم سنگيني مي
كرد از آنجا دور شدم. براستي چرا وچه باعث اين مي شود كه فردي دست از زندگي و تمام
شيرينيهاي آن شسته دست به چنين عملي زده، خود و عده اي ديگر را از نعمت زندگي
محروم كند؟ با نظري به عملياتهاي انتحاري انجام شده و بعد هم اعلام موضع ومسوليت
پذيري آن از طرف گروهها و افراد عمدتا ايدئولوگ و مذهبي، ناثواب نخواهد بود اگر
گفته شود كه مهمترين انگيزه و قوه محركه انتحار همانا انگيزه هاي ديني و مذهبي
بوده است.و تا بحال هم به نوعي ثابت شده، و كساني دست به انتحار و عمليات انتحاري
زده اند كه اصولا به طيف افراد متدين و دين مدار و گروههاي ايدئولوگ مذهبي
قرارداشته اند. افرادي وابسته به گروههاي تندرواسلامي مانند القاعده، گروههاي
مذهبي متاثر از مدارس ديني پاكستان، اسلام گرايان افراطي عراق و نمونه هاي ماقبل
تر آن در فلسطين اشغالي.
سوالي دومي كه به دنبال سوال اول قابل طرح است، همانا نقش توجيه گر دين و مذهب
براي انتحار و عمليات انتحاري مي باشد.از آنجا كه انتحار و تفكر انتحاري در يك
بستر ديني رشد و نمو داشته، بي شك اين دين است كه باعث شكل گيري و شكل دهي اصلي
ترين انگيزه، و تفكر در ذهن و فكر انتحار كننده براي عمل اش مي باشد.با توجه به
تاريخ ديني و نمونه تاريخي عملكرهاي ديني و وجود مفاهيمي چون شهادت در متن اين
تاريخها مي توان از شهادت و شهادت طلبي به عنوان يكي از ارزشهاي ديني نام برد كه
در دوره هاي مختلف باعث تحرك و از خود گذري مسلمانها بوده است.و باز سوالي ديگر
اينجااست كه به چه پيمانه اي انتحار و شهادت را مي توان يكي و هم معنا و مترادف
دانست؟ به نظر با توجه به ارزشهايي كه در شهادت مطرح است از قبيل شجاعت، شهامت،
دلاوري، پاسداري از عزت و كيان اسلامي و ... شايد تنها بتوان بخشي از اين مفاهيم
را در انتحار شناسايي و قبول كرد، اگر خودكشي و گذشتن از جان خود را بتوان شجاعت
قلمداد كرد!؟ ديگر مفاهيمي چون دفاع از عزت و كيان اسلامي و جان و عزت و ناموس
مسلمانان را چگونه ميتوان در بستر انتحار توجيه كرد؟ انتحارگري كه با عمل انتحار
خود مقاصد شريعت كه به قول امام محمد غزالي (ره) به ترتيب اهميت و اولويت اجرايي
عبارت از «حفظ نفس، حفظ عقل، حفظ دين، حفظ ناموس و حفظ مال » مي باشد را زير پا مي
گذارد. در كلام امام محمدغزالي به صراحت بيان شده كه حفظ نفس و حفظ عقل حتي برتر و
با اولويت تر از دين و حفظ دين و ناموس و مال امت اسلامي مي باشد. كه در دستورات
عملي اسلامي هم نمونه بسياري براي تقدم حفظ جان بر حفظ دين وجود دارد. مانند
نوشيدن شراب به عنوان يكي از محرمات اسلامي در شرايط اضطراري كه حيات انسان در خطر
باشد و يا نوشيدن آب در ماه رمضان در هنگامي كه جان انسان در خطر باشد و خوردن
گوشت خوك و... كه همه تاكيدي هستند بر اهميت و جايگاه مقدم جان انسان. از ديگر
موارد نفي انتحار و تضاد آن با شهادت طلبي احتمال وجود صدمه و آسيب رساندن به
شهروندان، غيزنظاميان، و كساني هستند كه در دايره هدف و دشمني انتحار كننده قرار
نمي گيرند درحالي كه در شهادت و مجاهدت هدف و دشمن معلوم و مشخص مي باشد و هدف از
جانبازي هم آسيب رساندن و ضربه زدن به دشمن است كه در اينجا نه نابودي خود مجاهد
هدف است و نه نابودي ديگر مسلمانان و بي گناهان. حتي اگر از موضوع احتمال كشته شدن
شهروندان و غيرنظاميان هم بگذريم باز كشتن نظاميان هم جواز ندارد. زيرا نظاميان و
نيروهاي نظامي موجود در افغانستان با زور و مغلوب ساختن نيروهاي مجاهد و مدافعان
تماميت ارضي افغانستان وارد اين كشور نشده اند اين نيروها بر اساس توافق و موافقه
خود افغانها و در چوكات تعهدات متقابل دولت اسلامي و زعيم تماميت ارضي اين كشور،
وارد اين سرزمين شده اند. در نتيجه اقدام به انتحار در مقابل آنها نيز حرام است
چون كه آنها با اجازه دولت اسلامي و جماعت مسلمانان وارد اين سرزمين شده اند.
در پايان اين مختصر فقط مي توان انتحار و عمليات انتحاري در افغانستان را در قالب سياست و تروريسم انتحاري بيان داشت. و اين كه علما و نهادهاي ديني آلت و ابزاري شده اند در دست سياست مداران و دين هم شده توجيه گر اعمال پوشيده اي سياسي، سياست مداران از جايگاه و زبان گوياي علماي ديني. پس بر علماي ديني است، همانگونه كه انتحار را در ذهن و فكر توده هاي سنتي حقيقت و ارزش نمايانده اند بارديگر به خود آمده پرده هاي باطلي را كه فراروي اقشار سنتي نهاده اند از پيش چشمشان برداشته افق روشن را فراروي شان بنمايانند.
به اميد آن روز .
دورد برتو سکینه محمدی! اینها اولین کلماتی بودند که دوشینه و بعد از خوانش داستان کوتاه«ما دو مترسک بودیم» برزبانم جاری شدند.کوته نوشته« ما دومترسک بودم» آخرین نوشته داستان نویس جوان و خوش ذوق وطن دارما و شما است که بسیار سالها می شود در دیار غربت قلم فرسایی می کند. خواننده از همان ابتدای امر و شروع داستان دل در گرو داستان می سپارد.که این اولین گام و اولین موفقیت نویسنده میتواند قلم داد شود. نثر روان و بی تکلف داستان باعث شکل گیری یک روایت دلچسب و شیرین شده طوریکه با خوانش خطوط اولیه و آغازین داستان خواننده نوعی کشش و عطش دنبال کردن داستان را در خود احساس می کند.داستان را تا جایی که « من ترسیده بودم و قهقهه می زدم. با صدای خیلی بلند که اشک آمد از چشمم افتاد» دقیقا با همان احساساتی خواندم که در بالا ذکراش رفت.تصور ترس و قهقهه زدن و بعد از آن با صدای بلند خندیدن برایم چندان دلچسب و پذیرفتنی نبودند. که فکر کنم قهقهه همان خنده بلند را نیز بتواند بیان کند. و یا خود همان باشد. بهر حال با گذر از این پاراگراف داستان باز به همان سرعت و روال پیشینه خود را نزدیک می کند. نویسنده از مفاهیم و کلمات اش در بسیار مواقع بسیار خوب بهره جسته است طوریکه با حفره ی سیاه بسیار خوب بازی کرده و از آن زیبایی و ماندگاری خوبی خلق کرده است.خلق مفاهیم و برقراری ارتباط خوب بین آنها در هر موقع و هر تکرار واژه حفره توانسته زیبایی و دلچسبی خاصی را برای آن بوجود آورد.
سکینه عزیز! پاراگراف یکی مانده به آخر را نفهیمدم برای چه؟وچه منظوری آورده بودید؟ این پاراگراف به عنوان پایانه با کور شدن دیگری که به نوعی در روایت خواب وبیداری شکل می گیرد.نوعی تضاد و کج فهمی را در داستان خلق کرده هرچند پاراگراف از زیبایی خاصی برخوردار است. این که بیان مفاهیمی چون روشنی، چشم، بینایی و از دست دادن آنها و تاریکی، سیاهی و حفره سیاه همه و همه در چند کلمه مختصر بیان می شوند حکایت از چیره دستی و توانمندی نویسنده می کنند. و بعید خواهد بود که چنین خالق توانمندی مجذوب زیبایی مخلوق خود شده از ارتباط و تفوق آن با کلیت خلقت خود غافل شود. از دیگر نکات برجسته و قابل یادآوری داستان می توان به وجود تکرارهای زیبا و جاافتاده درداستان اشاره کرد. طوریکه خواننده را بی اختیار یاد تکرارهای جاافتاده و خوب سپوژمی زریاب می اندازد.
مدتها بود که داستانی نخوانده بودم. و حالی احساس می کنم که دوباره خوانی داستان،آنهم با یک داستان خوب و خواندنی،نوعی انتظارات سطح بالا را در ذهن و باورم ایجاد کرده است.شاید دارم زیادی سخت می گیرم اما، ببین سکینه عزیز آوردن ترکیباتی چون « گندمزار بزرگ گندم» به هر پیمانه که من و یا دیگری سخت گیر و منفی نگر باشیم، از شما پذیرفتنی نیست.
شاد، خندان و نویسا باشی
«ما دو مترسك بوديم را اينجا بخوانيد»
http://www.kaqazekahi-400.blogfa.com/
نگاهي به «پاس دوستي» كوته نوشته اي از ذكي فاضل
پاس دوستيداستاني است با شروعي كم كشش يا به عبارت ديگر شروع داستان از كشش لازم برخوردار نمي باشد.داستان با يك جمله ايستا و غير پويا شروع مي شود. و بعد در همان آغاز وجود ترديد و واماندگي موجود خود دليلي مي شود مضاعف بر اينكه از جذابيت اوليه و آغازين داستان كاسته شود.سوالات خلق شده در پايان داستان بدون جواب باقي مي مانند. چرا سگ مي رود؟ سوالي ماهيتي و وجودي براي داستان پاس دوستي. و چرا سگ كشته مي شود؟ شخصيت راوي را چگونه شخصيتي بايد ديد؟دانست و يا باوركرد؟ او به كدام گروه و كتله اجتماعي و فرهنگي تعلق مي يابد؟ كه مطابق به آن بتوان پرداخت نويسنده را به چالش و آزمون كشاند. در كل مي توان اين گونه با كمي سختگيري قضاوت كرد كه شخصيت پردازي در داستان پاس دوستي داراي قدرت و كمال لازم نمي باشد. پرداخت، پرداختي است ضعيف و سرسري. مي توان گفت كه بهر حال نويسنده «بلاخره يك راه را انتخاب» كرده است. ولي سوال اينجاست كه خواننده چه كند با سوالات پيش داشته اش؟ پاس دوستي گاه به داستانهاي كاملا حرفي پهلو ميزند و گاه بسيار ابتدايي و با استخوان بندي ضعيف رخ مي نمايد. چند بياني داستان را مي توان با ديدي كاملا حرفي و مدرن ديد و پذيرفت اگر پرداختهاي نه چندان خوب وشروع نه چندان نيك آن را بتوان به قسمي توجيه نمود. آنچه كه بيشتر نويسنده را به اقبال در نگارش داستان نزديك مي كند. همانا صميميت و سادگي روايت داستان است. گاه نويسنده بدون توجه به مقدمه چيني و فكركردن به صناعات ادبي كه نتيجه آن مي تواند غفلت از روايت بدون واسطه باشد روايت مي كند. اين نوع بيان ماجرا و همراستا شدن نويسنده و روايت دروني داستان مي تواند باعث شكل گيري نثر و روايتي شود دلپذير و دوست داشتني.
برخلاف شروع نه چندان خوب داستان كه پيش از اين رفت. داستان از يك نقطه خوب ماجرايي برخوردار مي باشد به عبارت ديگر نقطه آغاز ماجرا و بزنگاه داستاني خوب انتخاب شده است. هرچند اين نوع آغاز،يعني شروع داستان از جايي نزديك به پايان داستان تكنيكي است تقريبا جا افتاده و باز تقريبا همه گير. اما بهر روايت نويسنده به تناسب خلاقيت خويش توانسته با پرداخت و نگاهي نو اثر خويش را در فضايي بكر و خلاقانه خلق كند. كه اين امري است ارزشمند و شايسته ستايش.و در پايان به ذكي جان فاضل بايد گفت: نويسا و مانا باشيد.
پاس دوستی را اینجا بخوانید
با چند عکس از بهار و بادام باغهای سمنگان که امروز صبح آفتاب برآمد میان حیطه های سمنگانیان رفته و کلی هم گل و لای با خود به دفتر آورده بودم بریتان تقدیم می کنم.
ميراث توپهاي ديروز ... و توپهايي كه به شاديانه امروز شليك خواهند شد.
ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
گل سرخ در مزار شريف